
نام اثر: قله قاف
نویسنده: عاطفه منجزی
ناشر: علی
خلاصه: مانا، دختری که هنوز در یافتن مسیر خود، سردرگم است، برای حفظ زندگی و سلامت تنها خواهر خود دست به کارهایی می زند که اتفاقات دیگر قصه را رقم می زند. انتخابهایی که مسیر زندگی او و خانوادهاش را تغییر داده و نتیجه بد و خوب تصمیمات را در زندگی آنها منعکس میکند.
کلیت اثر: قله قاف از دیگر آثار عاطفه منجزی، در بهار 1392 از سوی نشر علی به بازار عرضه شد. در این مجموعه دو جلدی، عاطفه منجزی تلاش میکند در حریم امن خانواده، تلاش برای ساخت یک کسب و کار جدید را برای مخاطب تصویر کند. وی با تمرکز بر ایجاد کسب و کارهای نوین و راهی که باید برای آن تلاش کرد، در این قصه شخصیتهایی خلق کرده که فارغ از تحصیلات آکادمیک، برای یافتن مسیر زندگی خود تلاش میکنند. در این اثر نیز، نویسنده تلاش کرده نه در قالب یک فمنیست، بلکه یک نگاه ساختارشکنانه در آثار عامه پسند، به زن هویت و اصالتی متفاوت بخشیده و شأن و جایگاه آن را در زندگی اجتماعی به رخ بکشد.
طرح جلد: رنگ قرمز که بخش گستردهای از طرح جلد را به خود اختصاص داده و پس از آن رنگهای صورتی و بنفش موجود در طرح، ترکیب رنگی جذابی خلق نکرده و در نتیجه مخاطب بدون توجه به طرح محدود قلههایی که در دوردست به نمایش درآمده و نیز طرح بسیار محو سیمرغی که در پایین صفحه درج شده، نقشی از رنگ قرمز در ذهن خود به عنوان طرح جلد میبیند.
اما در مورد عنوان کتاب: شاید بهترین عنوانی که میشد برای این کتاب انتخاب کرد. سیمرغ و قله قاف، ماهیتی است که از این قصه در نهایت برداشت میشود؛ افت و خیزهای یک زندگی که در اتفاقات مختلفی خود را به نمایش گذاشته و باعث میشود شخصیتهای قصه به مرور با نتیجه خوب و بد تصمیمات خود مواجه شده و پختهتر و سازندهتر شوند. قله قاف، عنوان مناسبی برای این اثر به نظر میرسد و میتوان بین محتوای قصه و عنوان ارتباطی قوی دید.
شروع قصه: قصه با اختلاف پدر و مادر مانا، دو شخصیت تحصیل کرده و با پرستیژ اجتماعی بالا شروع میشود. اختلافی که مخاطب را برای فهمیدن دلیل آن و تأثیری که در زندگی مانای به ظاهر منفعل خواهد داشت. یک شروع باورپذیر و قابل لمس. شخصیتهای حاضر در شروع قصه، در پیکره اصلی قصه نقش داشته و نمیتوان از کوچکترین رفتار آنها چشم پوشید؛ چرا که در ادامه قصه میتوان تفاسیری از این رفتارها را در روند زندگی آنها دید.
روند قصه: قصه روند آرام و منطقی خود را دنبال میکند. منوچهر و بیتا، پدر و مادر مانا، علیرغم عشق زیادی که به هم دارند، به اختلاف برخوردهاند و مخاطب در کنار مجادلات این دو، کمکم با شغل آنها آشنا شده و تصویر خود را از هویت این شخصیتها کامل میکند. مانا و ساینا ناگزیر از اتفاقاتی که در خانه افتاده، به خانه مامان نرگس کوچ کرده و اینجاست که اتفاقات قصه، وارد روند دیگری شده و ما را با فضاسازیهای جذاب و پر اصالتی مواجه میکند. شخصیتها به مرور خود را معرفی کرده و وارد فضای قصه میشوند.
نثر: همانطور که پیش از این هم گفته شده، عاطفه منجزی نثر سالمی داشته و در این اثر نیز شاخصهای نثر خاص و منحصربهفرد وی دیده میشود. اگرچه به مرور آثار وی از این حیث نیز پیشرفت قابل توجهی داشته، اما از نثر خوب این اثر نیز نمیتوان چشم پوشید و به آن توجه نکرد.
شخصیت پردازی: قله قاف، قصهای شخصیت محور است و هریک از شخصیتهای این قصه، صاحب اصالت و شناسنامه خود هستند. به هریک از آنها، مطابق با مقتضای قصه پرداخته شده و برای مخاطب قابل لمس و تجربه هستند. لحظه ورود شخصیتها به روند قصه، با گنگی همراه است، ولی در نهایت، رفتار هیچیک از این شخصیتها مجهول نمانده و چرایی هر یک برای مخاطب روشن و واضح میشود. شخصیتها، چه مثبت و چه منفی، زنده هستند و نقش پویایی در روند قصه برعهده دارند.
کیان شخصیتی خودساخته که توانسته با اتکا به تواناییهای خود، علیرغم نظر دیگران و نامتعارف بودن کارش، روی پای خود ایستاده و به کاری غیرمتعارف که برای خود هیجانانگیز است بپردازد. پسری که کفترهایش را بسیار دوست دارد، یواشکی سیگار میکشد و شلوار پاره تن میکند و برای حفظ کاری که دوستش دارد، به هر دری می زند و وقتی قرار است از عشق بگوید، به زبان خودش و به رفتار خودش، عشق را معنی میکند.
مانای به ظاهر منفعل قصه، با قرار گرفتن در شرایط متفاوت زندگی، تلاش میکند تا خود را از این رخوت نجات داده و ثمربخشی خود را به رخ بکشد. اگرچه در بخشهایی از قصه، ضعف و تنگی نفسهای مانا، بسیار کلافه کننده به نظر میرسید و از حوصله مخاطب خارج بود؛ اما مانا علیرغم محکم بودن، روحیه حساسی دارد؛ دختری که محرم راز پدر است و در اختلاف پیشآمده بین پدر و مادر، بیش از دیگران روح لطیفش آسیب میبیند. با اینحال ارتباط مانا با مادرش، جای حرف و سخن زیادی دارد. ارتباط سرد این دو و ارتباطی که بین مانا و پدرش شکل گرفته، قصه را به مسیری میکشاند که گاهی مخاطب در نگاه من راوی، حق بیشتری برای منوچهر قائل است تا بیتا. در این قصه به راحتی میشد دیواری مابین بیتا و مانا دید.
از دیگر شخصیتهای پر جنب و جوش قصه، ساینا خواهر مانا است که برخلاف خواهر خود، شخصیت برونگرایی داشته و نظر خود را به راحتی ابراز میکند. ساینای قصه دختری است که دید بازی داشته و در رفتار دیگران بیشتر دقت میکرد.
کاوه، شخصیت سپیدی است که بیشتر نقش سوپرمن قصه را داشته و گاهی این نقش وی، حتی به مذاق مخاطب خوش نمیآید.
ننه آقا، از دیگر شخصیتهای دوست داشتنی قصههای عاطفه منجزی، که تبدیل به تیپ شخصیتی در اغلب کارهای وی شده و اخیراً در هر اثر او میتوان نمونهای از این دست شخصیتها را دید؛ با این حال، باید توجه داشت منجزی اثر به اثر که پیش آمده به این تیپ شخصیتی پر و بال بیشتری داده و رفتار و تصمیمات وی را در روند قصه بیشتر دخالت داده است. بسیاری از مخاطبان قله قاف، با این شخصیت، یاد مادربزرگهای خود افتادند. پیرزنی که منبع انرژی مثبت بود و با یک فضاسازی خوب، توانسته بود شخصیتی مصوری در ذهن مخاطب باشد. سنجاق روسری معروفش، حمام رفتنهایش و... شخصیتی که درک و لمس آن برای مخاطب به هیچ وجه سخت نبود.
منوچهر، شخصیت عاشق پیشه و اجتماعی و بیتا همسر وی، که پابهپای هم عاشقی کرده بودند و حالا در مقطعی از زندگی، بن بست زندگیشان، راه رفتن را بسته بود. عشقی که باعث میشد حتی این دو پروازهایشان را با هم هماهنگ کرده و در وهله اول خود و کارشان را در اولویت از دخترانشان قرار دهند؛ اما با رسیدن به این بن بست، فرصتی یافتند تا به آنچه پشت سر گذاشتهاند، فکر کرده و این بار زندگی دختران و نگاه جدیدی به زندگی خود را تجربه کنند.
و بیتا زنی که عاشق است و حقش از عشق را بدون تن دادن به پذیرش هر تندباد زندگی میخواهد. ایستاده و محکم، آنقدر که حتی دخترانش در وهله دوم از زندگیاش قرار دارند. زنی که خودساخته است و برای رسیدن به عشقش، مرارت بسیار کشیده و با تلنگری که به زندگیاش میخورد، برای دوباره روی پا ایستادن، یکبار دیگر زندگیاش را مرور میکند تا به خطاهایش پی ببرد.
مهرداد، مردی که شانس یکبار در خانهاش را زده بود و او پرنده خوشبختی که روی شانهاش نشسته بود را پر داد؛ شخصیت مهرداد به خوبی روایتگر این مسئله بود که گاهی باید هشیار بود و نباید با حساب و کتاب در عشق پیش رفت، که نتیجه آن جز شکست هیچ نخواهد بود.
شخصیت مامان نرگس، آتابیگ، امیرزا، و سام، مرد کوچک و بسیار شیرین قصه که فعل مردن را به زیباترین شکل صرف میکرد و دل میبرد. هریک از این شخصیتها در بطن قصه وارد شده و جزئی از ماجراهای این خانوادهها شده بودند. سام کوچک این قصه، شروع سلسله تیپهای شخصیتی است که پس از آن تقریباً در اغلب آثار عاطفه منجزی میتوان نمونه آن را دید؛ شیرین، خواستنی و بسیار تأثیرگذار!
فضاسازی: فضای خانه مامان نرگس، خانه آتابیگ، فال گوش ایستادنهای مانا روی پشت بام، رفتو آمدهای مهرداد، وانتی که حتی در ماه رمضان هم تا گاوداری میرفت و برمیگشت، فضای گاوداری و بوی مخصوص آن و... همه از جمله مواردی است که در آنها فضاسازی به نحوی مطلوب در قصه و شخصیتهای آن در هم آمیخته بود و مخاطب را بیشتر با فضای قصه مأنوس میکرد.
از جمله سکانسهای فوق العاده این قصه، میتوان به شب برفی اشاره کرد که در آن مانا بعد از سالها با دوست و همسایهی دوران کودکی خود روبهرو میشود. فضاسازی این بخش به قدری زنده و پویاست که حتی صدای ماشین زباله جمعکن شهرداری هم در گوش مخاطب زنگ می زند. یا رسم و رسومات شب عید و حتی سحرها و افطارهای ماه رمضان که همه با اصول و آداب خاص فرهنگ ایرانی به تصویر کشیده شده بود و به قدری در بطن قصه جریان داشت که مخاطب نه فقط شخصیتها را در روند قصه باور میکرد، که حتی با آنها همذاتپنداری هم داشت. در دورهای که اغلب مردم به خاطر روزهای بلند تابستان، روزههای نصف و نیمه میگیرند، این خانواده اگرچه روشنفکر و به روز، اما از اجرای آداب و رسوم خاص این ماه چشم نمیپوشند. هویت ایرانی و اسلامی در لابهلای فرهنگ زیبای ایرانی در این قصه، این بار نه در قالب نبرد که همراهی سنت و مدرنیته را در کنار هم به چشم مخاطب میکشد.
باورپذیری: قله قاف قصه کاملاً باور پذیر و منطبق بر منطقی دارد. به قدری فضاسازی قصه به جا انجام شده که مخاطب میتواند که چشم بسته و در خیال خود، در خانه آتابیگ را باز کرده و آمیرزا را با تیپ مخصوص به خود ببیند، میتواند به خانه اسفندیاریها سرک کشیده و بیتای زیرک را ببیند و... میتوان در بند بند نفسی که از مانا میرود، نفس نفس زد و با شخصیتها خندید و گریست. باور کسانی مانند آتابیگ، منوچهر، مامان نرگس و... سخت نیست؛ شخصیتهایی که نمونه آنها را به وفور در جامعه خود میبینیم؛ اما قصه وقتی زیباتر میشود که مخاطب منوچهر را عاشق دخترانش میبیند و دختران بالغ وی، حتی از سر و کول وی بالا میروند. آتابیگ با سن و سالی که دارد میتواند عاشق شده و رسم عاشقی را به جا آورد. هنوز هم میتوان امثال کیانی را دید که پای حرفشان، موی سر گرو میگذارند و... قصه قله قاف به شدت باورپذیر است و از این بخش نمره قابل قبولی میگیرد.
راوی: قصه بر محور «من راوی» پیش میرود؛ راوی که در اغلب قصههای آن دوره، به وضوح شاهد آن هستیم؛ با اینحال با توجه به مخفی ماندن پشت پرده برخی از اتفاقات قصه و حتی حقیقت وجود برخی شخصیتها از جمله کیان، انتخاب این راوی، معقولانه و منطبق با نیاز داستان است. زیرا روایت قصه از زبان سایر راویان، منجر به لو رفتن بسیاری از بخشهای قصه و در نتیجه کاهش تعلیق میشد.
پایان بندی: قصه روند منطقی خود را پیش رفته و در نهایت به یک تصمیم جدی و نهایی برای اختلاف بیتا و منوچهر به سرانجام میرسد. تصمیمی که نه صرفاً از روی عشق و احساس، بلکه منطبق با منطق و عقل گرفته میشود. سرانجام همه روایتهای عاشقانه قصه، هریک به سرانجامی میرسند، قصه آتابیگ، ساینا، مانا، کیان، کاوه و .... در افت و خیزهای خود، در نهایت شخصیتها را نسبت به آغاز داستان پختهتر کرده و در نهایت پس از سختیها، آنها را به سرمنزل مقصود میرساند. شخیصت های قصه از اتفاقات زندگی میآموزند که برای عشق باید جنگید؛ اما برای عاشق شدن و عاشق ماندن، یک چهره خاص و صورتی بینظیر مهم نیست. میتوان در صورت یک چهره معمولی هم جذاب بود، میتوان خرده شیشه داشت، لجبازی کرد و باز هم عاشق بود و... کافی است که معنی هر اتفاق را در عشق جستجو کرد و برای رسیدن به آن تلاش کرد.
جمع بندی: قله قاف کتابی است که یک مادر با اطمینان کامل میتواند آن را در اختیار دخترش بگذارد و خیالش راحت باشد که در کنار یک روایت عاشقانه، حرفهای نگفته زیادی نیز از کتاب خواهد آموخت. قله قاف کتابی است که میتوان با دلی آرام، به دور از آشوب و ترس اتفاقات نیفتاده، کتاب را به دست گرفت، نشست و با لذت آن را خواند. اهداف هر شخصی در زندگی قله زندگی اوست و قله قاف، سرانجام مقصود است!
قله قاف از جمله کتابهای پیشنهادی این پیج برای مطالعه است.
منتقد: جین ایر، جودی آبوت
پیج ما در صفحه اینستاگرام: نقد رمان عامه پسند
برچسب:
نویسنده: ستایش ابراهیمی