
نام اثر: ذهن خالی
نویسنده: هما پوراصفهانی
ناشر: آراسپ
خلاصه: پولک دختری است که طی یک حادثه، دچار فراموشی موقت شده و هیچیک از اطرافیان و اتفاقات گذشته را به یاد نمیآورد. وی به عنوان تنها شاهد صحنه قتل خانواده نامزدش شناخته شده و برای نجات نامزدش باید گذشتهای پر حادثه را به یاد آورد؛ گذشتهای که به ماجرای قتلی گره خورده و برای به یادآوردن قاتل، باید راه پر پیچ و خمی را طی شود. پولک در این مسیر با مسائلی روبرو خواهد شد که سرنوشت او را تغییر خواهند داد.
کلیت اثر: «ذهن خالی» اثر چاپ دیگری از هما پوراصفهانی، در فضایی عاشقانه ـ جنایی نوشته شده است. وی با کوچ از فضای مجازی به دنیای آثار چاپی، تلاش کرده فضای آثار منتشر شده در دنیای مجازی خود را به موقعیت آثار چاپی نزدیک کرده و خود را به عنوان نویسندهای نوپا در عرصه آثار چاپی معرفی کند. آثار پوراصفهانی به دلیل ویژگیهای سوژه، با استقبال طیف نوجوان و جوان روبرو شده و وی توانسته جای خود را در دل مخاطبین کم سن و سال بیابد. آثار وی در گذشته و در فضای مجازی از رنگ و لعاب تندتری در موقعیتهای عاشقانه برخوردار بود، که البته از شدت چنین پرداختی در فضای آثار چاپی وی، بنا به خواست خود نویسنده یا گذشتن از مسیر ارشاد کم شده است؛ اگرچه هنوز هم میتوان گفت نوشتن از فضاهای بسیار باز عاشقانه در آثار چاپی پور اصفهانی، بسیار پررنگ بوده و فضای متفاوتی به آثار وی میدهد؛ اما میتوان گفت عاشقانههای ذهن خالی، معقولانه و به اندازه بوده و باعث نمیشود که ذهن مخاطب از مسیر اصلی سوژه دور شود.
طرح جلد و عنوان: «ذهن خالی» عنوانی است که میشود با توجه به محتوای قصه، به آن نمره قابل قبولی داد و رد پای اتفاقات و گرههای قصه را در معنای مستتر عنوان دید. طرح جلد نیز چنین معنایی از کلیت قصه به ذهن متبادر میکند؛ با این حال جذابیت بصری به لحاظ رنگآمیزی در آثار نشر آراسپ ضعیف بوده و طیف رنگی و طرحهای مورد استفاده در این نشر، کمتر چشمنواز به نظر میرسند. با توجه به حجم اتفاقات گسترده در روند این قصه، طرح جلد گویا، اما خلاصه و محدود به نظر میرسد. فضایی از طرح جلد که میتواند بخشی از حوادث قصه را به رخ بکشد در قالب رنگی ساده و بدون طرح روی جلد، باعث شده از قوت طرح جلد این اثر کم شود.
شروع قصه: قصه با به هوش آمدن پولک در بیمارستان آغاز میشود؛ پولک دختری است که حافظهاش را از دست داده و هیچ از اتفاقات گذشته به یاد نمیآورد. وی همچنین در به یادآوردن اعضای خانواده خود و اطرافیان دچار مشکل است. شاید در نگاه اول، سوژه جذاب باشد، اما هرچه پیش میرویم از این جذابیت کاسته شده و حجم ندانستنها و به یاد نیاوردنهای پولک باعث خستگی ذهن مخاطب و کند پیش رفتن قصه میشود. اطلاعاتی که نویسنده در این مسیر در اختیار مخاطب میگذارد محدود، ناکافی و غیرکارآ است و همین مسئله برای مخاطبی که عجله دارد تا زودتر پیش رفته و به کوران اتفاقات برسد، با خستگی و کسالت همراه میشود. به نظر میرسد تا حد مشخصی میتوان مخاطب عجول را تشنه نگه داشت و گذشتن از این مرز باعث میشود مخاطب دلزده و دلسرد شده و از حس و حال خواندن بیفتد.
روند قصه: پولک در کنار تلاش برای به خاطر آوردن حافظهاش، باید چهره قاتل را نیز به خاطر بیاورد. قصه در زمان حال روایت میشود، اما ضرورت پیشآگهیهایی از گذشته باعث شده نویسنده با هشیاری از فلشبکهایی استفاده کند که در مسیر قصه بسیار مهم و تأثیرگذار هستند. استفاده از فلش بکهایی که هنوز تکراری و نخ نما نشدهاند و به نوعی تکنیک نویسنده محسوب می شوند به خوبی بخشیهایی از قصه را پیش میبرد، با این حال تکرار و استفاده از فضایی مشابه برای فلشبک تا پایان قصه باعث میشود مخاطب خسته شده و از هیجان قصه کم شود. برگشتهایی که در ابتدا نقطه قوت قصه محسوب میشوند به مرور خستهکننده شده و از هیجان و شتاب قصه کم میکنند به حدی که در میانه قصه با روزمرگی مواجه شده و قصه با نوع لباس پوشیدنهای شخصیتها و اتفاقات پیش پا افتاده پیش میرود، در حالیکه باز در یک سوم پایانی قصه، شتاب اتفاقات و حوادث به قدری بالا میرود که مخاطب بعضاً در درک برخی از کنشها و واکنشهای شخصیتهای قصه باز میماند و دلیل و چرایی رفتار آنها را درک نمیکند.
علاوه این، به نظر میرسد کسی که حافظهش را از دست داده باشد، به ترتیب و در یک خط زمانی مشخص خاطرات خود را به یاد نیاود؛ علیرغم استفاده مثبت از فلشبکها، پولک به ترتیب زمانی مشخصی خاطرات خود را به یاد میآورد، در حالیکه به شکل منطقی، مخاطب انتظار دارد که با توجه به آشفتگی موجود در ذهن پولک، خاطرات غیرمنسجم و پراکنده در ذهن او تداعی شود.
سوژه: «ذهن خالی» قصه زیادهخواهی آدمهاست؛ آدمهایی که به شرایط موجود رضایت نداده و برای ارضای حس حرص و طمع خود، تن به هر کاری داده و در نهایت هم پشیمان و سرخورده میشوند. پشیمانی که گاهی راه برگشتی برای آن نیست و جز خسران همیشگی سرانجامی ندارد و سرنوشت آدمهای زیادی را تحت تأثیر قرار میدهد.
نثر: متأسفانه نثر این اثر به هیچ عنوان قابل دفاع نیست. از رعایت دستور زبان و قواعد صحیح نوشتاری که وظیفه اصلی رعایت آن بر دوش نویسنده است هم که بگذریم، اشتباهات تایپی بسیار بسیار زیاد در سطر سطر کتاب نشان از فقدان ویراستاری، نمونهخوانی و اصلاحات کلی دارد. از جمله اشتباهات لغوی که در این کتاب از زیر دست نویسنده، ویراستار، نمونهخوان در نهایت ناشر بدون توجه گذشته، میتوان به واژههای پرتغال، پرتقال، اسیر، اثیر، توجیه، توجیح و ... اشاره کرد. بارها در حساسترین مقاطع کتاب، که به نوعی نقاط عطف قصه به شمار میرفتند، نام بردن اشتباه از شخصیتها باعث سردرگمی و از بین رفتن حس مخاطب و باورپذیری قصه شد؛ برای مثال میتوان به یادآوری خاطرات پولک در بخش نهایی و تصویر قاتل اشاره کرد که با اشتباه اسامی باعث شد مخاطب در حساسترین مقطع کتاب و زمانی که در حس و حال کشف حقایق و تعریف چگونگی روند قتل و قاتل است با واخوردگی و پریدن تمام آن حس معمایی و هیجانی مواجه شود.
نثر قصه بیشتر شبیه خاطره نویسی شده است، با این حال همین نثر شکسته و محاوره نیز در مقاطعی دچار نوسان شده و با زبانی رسمی ادامه مییابد. چنین نواقصی باعث افت شدید نثر و کاهش اثربخشی شده است، با این حال رعایت نکردن قواعد نوشتاری مانند تنوینی که به واژههای فارسی مانند گاه و ناچار تعلق میگیرد، استفاده از ضمایر و افعالی که مرتبط با هم نیستند و ... همانطور که گفته شد باعث افول نثر شده و به آن نمیتوان نمره خوبی نداد. توضیح تفصیلی اینکه نویسنده در مقاطعی که از روایت زمان حال بهره برده، به اشتباه از افعال و ضمایر زمان ماضی استفاده میکند و یا بالعکس.
علاوه اینها، صفحهآرایی کتاب هم با ضعف بسیار زیادی همراه است که به لحاظ بصری خواه، ناخواه باعث ایجاد وقفههای خوانش در اثر میشود. فقدان رعایت رسمالخط رایج، صفحهبندی نامتعارف و غیراصولی که در میانه یک فصل به فصل دیگری قطع خورده باعث شده کیفیت شکلی کار نیز زیر سوال رفته و به آن نقد بسیاری وارد باشد.
فضاسازی: قصه در فضای ملموسی اتفاق میافتد و مخاطب به خوبی فرصت یافته همراه با نویسنده از روند حوادث قصه باخبر شده و با شخصیتها همذاتپنداری کند. مخاطب به خوبی خلأهای قصه را لمس کرده و با قصه همراه میشود.
راوی: «ذهن خالی» من راوی است. با توجه به روند قصه و یادآوریها و فلشبکهایی که در قالب شخصیت پولک طراحی شده است، نویسنده قطعاً نیاز به یک من راوی داشته و انتخاب به جا و درستی داشته است. انتخاب من راوی به نویسنده اجازه داده تا با یادآوری مقطعی و طبق زمانبندی نویسنده، مخاطب از روند اتفاقات مطلع شود، در حالیکه با انتخاب راوی دانای کل و یا سوم شخص این امر امکانپذیر نبود و نویسنده نمیتوانست داستان را بر اساس روند ذهنی خود پیش ببرد. انتخاب من راوی باعث شده تا نویسنده بتواند با چیدن اتفاقات مختلف، مخاطب را نیز همچون پولک مرحله به مرحله تا یادآوری حافظه پولک و شناسایی قاتل با خود همراه کند؛ امری که با انتخاب دانای کل امکانپذیر نبود.
شخصیت پردازی: شخصیت پردازی در این اثر، به ظواهر گره خورده و نویسنده با پرداخت بیش از اندازه به سر و وضع و لباس شخصیتها، از عمق هر شخصیت غافل مانده است. پولک، شخصیت اصلی قصه، با از دست دادن حافظه، شخصیت تازهای پیدا میکند که با توجه به آموختهها و شنیدههای روز، تنها در برخی موارد نادر و در سطحی بسیار محدود این اتفاق امکانپذیر است؛ اما آنچه در این اثر اتفاق میافتد بسیار اغراق آمیز بوده و نمیتوان آن را منطقی دانست. شخصیتها اغلب در یک ویژگی مثبت یا منفی تعریف شده و کمتر روی ابعاد دیگر شخصیت آنها میتوان واکنشی دید. علاوه پولک که شخصیتی دوپاره دارد، شخصیتهای فرزام و پویا نیز با ضعف روبرو هستند و نمیتوان با آنها همذاتپنداری مناسبی داشت. پویا پلیس سرخوشی است که حضور چنین شخصیتی در قالب نظامی دور از واقع به نظر میرسد. همچنین برای مخاطب نه درک مهربانیها و خوبیهای بیش از اندازه فرانک ساده است و نه با رفتارهای وحشتناک فریماه کنار میآید. به نظر میرسد نویسنده هیچ تلاشی برای واکاوی رفتار شخصیتها نداشته و مخاطب از دلیل چنین رفتارهایی متحیر است. اغلب کنشها و واکنشها در این اثر سطحی بوده و کمتر نویسنده به عمق و چرایی رفتار شخصیتها پرداخته است. البته باید گفت شخصیتپردازی در ارشیا و ارنواز قابل قبولتر از بقیه شخصیتهای قصه بوده است.
منطق و باور پذیری: بدون شک باور سوژه «ذهن خالی» به خودی خود سخت است و به راحتی نمیتوان با آن همذاتپنداری کرد. فراموشی، اتفاق نادری است که به ندرت کسی در میان اطرافیان خود تجربه کرده است. چند نفر از ما با آدمی که در به یادآوری حافظه خود دچار مشکل شده برخورد داشتهایم که بدانیم که چه رفتارهایی دارد؟ در چه مسائلی دچار فراموشی شده و چه مسائلی جزو بدیهیات ذهن او مانده و او امکان بازیابی آن را دارد؟ یا کدام بخش از حافظه او آسیب دیده و چه بخش از خاطرات را تحت تأثیر قرار داده است و... در بسیاری از مقاطع کتاب، این علامت سوال برای مخاطب ایجاد میشود که آیا واقعا کسی که دچار فراموشی شده باشد، چنین عکسالعملی نشان خواهد داد؟ همانطور که پیشتر گفته شد، باور شخصیتها دشوار است؛ اما به نظر میرسد بددهن بودن و فقدان رعایت ادبیات متعارف، بیفکری و بیملاحظگی، خودخواهی و ... رفتارها و ویژگیهای خاص شخصیتی نیستند که با فراموشی تغییر کرده و شخصیت را در یک پوسته و درون جدید خلق کنند. در دورهای که حتی گریه نوزادان از لهجه پدر و مادر ارث برده میشود، باور چنین تغییر رفتاری در ذهن مخاطب دور از واقع و منطق به نظر میرسد. جالب اینجاست این تغییر تنها در خصوصیات منفی پولک اتفاق افتاده و هیچیک از حسن رفتارها و اخلاقیات مثبت او دچار تغییر و تحول نشده و به قوت خود باقی هستند. همچنین رفتارهای پولک به طرز عجیبی قابل باور نیست؛ کسی که دچار فراموشی شده و نامزدش به جرم قتل اعضای خانواده در یک قدمی چوبه دار است و خودش هم در معرض خطر است، قطعاً آنقدر دل مشغولی خواهد داشت که به فکر رنگ لباسهای مختلف نباشد و مدام در این احوال سیر نکند؛ این اتفاق به ویژه بعد از مرگ پدر پولک تشدید میشود؛ آن هم در شرایطی که به نوعی پولک در این مسئله درگیر بوده، چندان خوشایند نیست که تنها چند ماه پس از مرگ پدر، پولک به دنبال لباسهای رنگین و حتی چیدن سفره هفت سین به رنگ سال باشد.
علاوه این ما شاهد تحولات رفتاری در شخصیت فرزام هم هستیم؛ وی در گذشته شخصیتی آرام و خوشخنده داشته که حتی در برابر برخوردهای بسیار نامناسب پولک و همچنین رفت و آمد با ارشیا، واکنش منفی نشان نمیداده، اما با فراموشی پولک، ما شاهد رفتار غیرتی از جانب وی هستیم. به نظر نمیرسد که غیرت آدمها کم و زیاد شده. نمیتوان منکر شد که با توجه به رفتارهای پولک با فرزام در گذشته، فرزام دیگر آن آدم خونسرد و خوش برخورد قبل نباشد ولی غیرتش در گذشته کجا بوده که حالا به یکباره سر برآورده باشد؟ شخصیت پویا به عنوان یک نظامی و پلیس قابل باور نیست و علیرغم وجود خوش رفتاری و اخلاق مناسب در بسیاری از قشر نظامی، اما چنین رفتار شوخ و سرخوشانه در فرم نظامی متناسب با زمینه ذهنی مخاطب نیست به طوری که در روز سیزده بدر در حالیکه چندین پلیس زیر دست خود را برای مراقبت از جان پولک کشیک گذاشتهاند با پولک مسابقه بالا رفتن از درخت میگذارد. همچنین در مورد دلیل قتل و همچنین شرایط کاری قاتل و ... ابهاماتی وجود دارد که با توجه به لو نرفتن قصه، ما از بیان آن امتناع میکنیم؛ اما به طور کل میتوان گفت که برای حفظ چنین شغل و تشکیلات بزرگی، انجام چنین قتلی به بهانهی انتقامی بچگانه، در واقع تیشه به ریشه خود زدن است. ضمن اینکه در چنین شرایطی رئیس چنین تشکیلات بزرگ و مخوفی خود شخصا وارد عمل نشده و جلوی منزل مقتول کشیک نمی کشد! این قسمتهای قصه که به نوعی نقطه عطف و لحظه رو شدن قاتل است، به نوعی غیرقابل باور و غیرمنطقی به نظر میرسد. همچنین رفتارهای افراطی و توهینآمیز فریماه در مقابل پولک تا صفحات پایانی کتاب ذهن خواننده را به شدت به خود مشغول می کند و باعث می شود که خواننده انتظار وقوع اتفاقی شدید بین پولک و فریماه در گذشته را داشته باشد ولی در انتهای کتاب مخاطب با دلایلی به نظر بی اساس و نه چندان متقاعد کننده مواجه می شود؛ در بخشی از قصه هم میخوانیم که پدر پولک سالها پیش، زمانی که مثل امروز دانشگاههای زیادی وجود نداشته به دانشگاه رفته و رشته حسابداری خوانده و البته در ادارهای مشغول به کار شده؛ اما در بخشهای دیگری از قصه بدون اینکه دلیلی برای تغییر وجود داشته باشد، ما میخوانیم که پدر پولک سوار بر پرایدی لکنته، از طریق کار در آژانس امرار معاش میکند و همین وضع مالی بد باعث به وجود آمدن خیلی از اخلاقهای ناخوشایند پولک در قصه است، چنین سوراخهایی در قصه زیاد دیده میشود.
پایان بندی: حسن ختام قصه، با یادآوری قول و قراری دوستانه برای آینده است. در مقایسه با کل کتاب میتوان گفت داستان با عشق به دوستی و ماندگاری دوستیها به اتمام میرسد. مشکلات مرحله به مرحله حل شده و در نهایت ما با پایانی ابتر و عقیم روبرو نیستیم.
جمع بندی: هما پوراصفهانی نویسنده جوانی است که از ذهن فعال و هشیاری برخوردار بوده و به خوبی رگ خواب مخاطب، به ویژه مخاطب نوجوان و کمسن را یافته است. این ویژگی مثبتی است، اگر او کار خود را ارتقا داده و سعی در ارتقای ذائقه مخاطب نیز داشته باشد. پوراصفهانی نویسندهای است که تلاش میکند با خلق سوژههای متفاوت، فضای تازهای از روایت داستانهای غیرتکراری خلق کند، با این حال او اگر از روایت صرف سوژه صرفنظر کرده و به تکنیک نیز توجه کند، اگر از انتخاب اسامی خاص و عجیب شخصیتهایش بگذرد، اگر در ظاهر نمانده و بیشتر به عمق و کنه هر اتفاق و شخصیت در قصه دقت کند، اگر منطق اتفاقات را بیشتر مدنظر قرار داده و به ویراستاری و قوت نثر خود بهای بیشتری دهد، قطعاً با موفقیتهای چشمگیری مواجه خواهد شد. تکنیک در کنار قریحه و ذوق نوشتن، ترکیب بینظیری است که منجر به یک اتفاق مثبت در هر اثر خواهد شد؛ از آن گذشته انتخاب اسامی خاص و غیرمتداول، ذهن مخاطب را از باور این شخصیتها دور کرده و منجر به ایجاد وقفه و سکته در اثر خواهد شد، ضمن اینکه، هما پوراصفهانی باید ضعف نثر خود را جدی گرفته و برای تأثیرگذاری قلم و روایت قدرتمند خود، نثر پختهتر و منجسمتری را ارائه دهد؛ این اتفاق در کنار ویراستاری، نمونهخوانی و نظارت بیشتر ناشر، امری شدنی است. هما پوراصفهانی و هر نویسندهای که در هر گوشه ایران قلم به دست گرفته و کلمات را روی کاغذ سفید مینشاند، باید پیش از هرچیزی به یاد داشته باشد این اثر در تاریخ خواهد ماند و قرار گرفتن آن در کتابخانه ملی، رزومهای نه فقط برای آن شخص، که برای سابقه قلم این کشور است؛ در سبک عامهپسند نیز این مسئله با شدت و قوت بیشتری باید در ذهن نویسندگان ما باشد. امید که روز به روز قلمها قدرتمندتر از گذشته، در راه اعتلای ادبیات این مرز و بوم گام بردارد.
نویسنده نقد: جودی آبوت
پیج ما در اینستاگرام: نقد رمان
برچسب: رمان ذهن خالی هما پور اصفهانی,
نویسنده: ستایش ابراهیمی