نام اثر: یکّی نبود
نویسنده: عاطفه منجزی
ناشر: علی
خلاصه: نامدار خدری، مدتی پس از فوت پدر، تصمیم میگیرد برای زندگی با خانواده و رسیدگی به امور خواهر، برادر و زن جوان پدرش، به خانه بازگردد؛ و این نقطه آغاز ماجراست.
کلیت اثر: یکّی نبود، به عنوان آخرین اثر عاطفه منجزی، فروردین 1395 از سوی نشر علی به بازار عرضه شد. این اثر که برادرخوانده «نطلبیده» اثر میم. بهارلویی، شناخته میشود، در ارائهای متفاوت، به روایت قصهای میپردازد که در بخشهایی از فضای قصه و کاراکترها با قصه «نطلبیده» مشترک است.
منجزی پیش از این نیز تجربه آثار متفاوت و خلاقانه را داشته و با تمایل به ریسکپذیری، مخاطب خود را در هر اثر، شگفتزده میکند. گاه این ریسک جواب داده و با استقبال مخاطبین روبرو شده و گاه نیز انتقادات جدی را برای وی در پی داشته است.
البته باید گفت علیرغم فضاها و شخصیتهای مشترک در دو قصه یکی نبود و نطلبیده، نباید قصه آنها را یکی دانست و هر دو اثر را به یک دید نگاه کرد. هریک از این قصه ها به مثابه دو همسایه دیوار به دیوار، روایت خود را دارند. باید به درون هر خانه رفت و قصه هریک را شنید.
طرح جلد و عنوان: در نقدهای پیشین گفته بودیم که از دید ما، یک طرح جلد موفق و جذاب، طرح جلدی است که از ویژگیهای رنگ، تصویر و نورپردازی مناسب بهره برده باشد. به نظر میرسد ترکیب رنگ و تصویر جلد، تناسب محتوایی با اثر داشته و میتوان میان رنگ گرم طرح جلد، تصویر سیب توی ظرف، با محتوای قصه ارتباط گرفت.
عنوان: انتخاب اسامی که به لحاظ زبانی امکان چندخوانی دارند، شاید ریسکی است که باز هم در آثار منجزی همیشه احتمال آن وجود دارد. «یکی نبود» با تغییر تکیه گاه کلام میتواند همان اصطلاح آشنای یکی بود یکی نبود باشد و اگر هم تشدیدی روی حرف کاف آن قرار گیرد، یکّی نبودی میشود که امروز نام این قصه را یدک میکشد.
شروع قصه: شروع قصه با سکانسی است که در آن شهرزاد و نیکا، در حین پاک کردن سبزی، از آمدن مردی به نام نامدار صحبت میکنند؛ مردی که برای آمدنش، لازم است بخشهایی از زندگی اهالی خانه، مخفی شده و زیر پردهای از نقاب برود. از همان ابتدای کار ذهن مخاطب درگیر سوالی میشود که چرا و به چه علت این پنهانکاری رخ میدهد؟ مگر نامدار کیست؟
این سوالات ناخودآگاهِ مخاطب را به درون قصه کشانده و به عطش دانستن، صفحهای را به صفحه بعد میرساند.
روند قصه: قصه در فضایی خانوادگی، آرام و پیوسته پیش رفته و مخاطب فرصت هضم و همراه شدن با شخصیتهای قصه را پیدا میکند. فضای آش بانو، غذا بیرون بری که به دستان توانمند چند زن اداره میشود، تصویر روشنی از حقیقت امروز زنان جامعه ماست که از کمترین فرصتها، برای خود، پلههای پرتاب و جهش ساخته و در تلاشند از روزمرگیهای زندگی، معنا و حقیقتی سبز خلق کنند، بیآنکه مجبور باشند، به تقابل با ذات متعصب مردان برخیزند و جدال زن و مرد را مجدداً برای مخاطب به رخ بکشند. مخاطب در این اثر در فرصت مناسبی شناخت خود را از شخصیتها کامل کرده و به سطحی از باورپذیری از آنها دست پیدا میکند. از شهرزادی که با عاشقانههای مادرانهاش، عمق احساسات یک زن را نشان میدهد؛ بهنامی که ظاهر شکمو و چشمان پر شیطنتش، توی ذهن مخاطب نشسته، تا نامدار، مرد خرتعصب مغز مورچهای خاندان خدری، که زمانی به خود میآید که کیش و مات شده است. البته به نظر میرسد در این مسیر، خوددرگیریهای بیش از اندازه نامدار و حرافیهاییهایش که گاه در ذهن و گاه در واقعیت اتفاق میافتد، کمی از حوصله مخاطب خارج شده و قدری آزاردهنده می شود.
نثر: باید اذعان داشت، قلم منجزی یکی از پاکترین و مقیدترینها است. نثری یکدست و مرتب که میداند در چه زمانی و در قالب چه شخصیت، به چه ادبیات کلامی تغییر جهت داده و جهانبینی جدیدی را از زبان آن شخصیت، به دنیای مخاطب بگشاید. سلامت زبان و نیز ادبیات نگارشی آثار منجزی، یکی پس از دیگری قابل دفاع بوده و میتوان به آن نمره قابل قبولی داد. مسئلهای که متأسفانه کمتر مورد توجه نویسندگان سبک عامه پسند قرار گرفته و از آن چشم میپوشند. یک نثر خوب، علاوه بر حفظ حرمت قلم، هویت یک قصه را مشخص ساخته و در ادبیات اثر و ماندگاری آن اثرگذار است. نباید صرف روایت را نویسندگی دانست و از عناصر دیگر تأثیرگذار در قصه نویسی غافل شد.
سوژه: در چند اثر اخیر، منجزی فضای خانه و خانواده را بیشتر در آثار خود مورد توجه قرار داده و با بهرهگیری از چنین فضایی، به خود و مخاطب قدرت مانور و باورپذیری داده است. یکّی نبود، نیشتری به جان مشکلات فرهنگی جامعه زده و با دقت به مسئله حرف مردم و اثر آن در زندگی اشخاص، به تبعات چنین مسئلهای پرداخته است. نامدار این قصه، مرد چشمبسته و دنیاندیدهای نیست؛ برعکس تحصیل کرده و دنیا را هم گشته، در شغل خود حرفهای است؛ اما چنان دل به باورهای غلط اجتماعی داده، که به خاطر آنها نه تنها دل اعضای خانواده را به درد میآورد بلکه خود را نیز به زیر شلاق سنگین این حرفها برده و عذاب میدهد. حرف یکّی نبود، ارزش والای زن است. زنی که نه به خاطر بکارت، که به ذات وجودش عزیز است و محترم. بیآنکه دون باشد و دون دیده شود. سیب است و باید برای چیدنش، زحمت به جان خرید. ارج و قربی که نویسنده برای بالا بردن جایگاه زن در این اثر به تصویر کشیده ستودنی است. مسئلهای که متأسفانه در آثار امروز کمتر دیده میشود و به رغم زن بودن اغلب نویسندگان این حوزه، ما روز به روز شاهد ذلالت و خفت شدید زنان این سرزمین در آثار نویسندگان هستیم. یکّی نبود قصه مَثل «مرغ همسایه غاز است» را در ذهن تداعی میکند. اگرچه به ظاهر نویسنده تلاش کرده تا قصهای عامهپسند و کمچالش را به مخاطب عرضه کند، اما هنوز هم در محوریت آثار منجزی میتوان حرفهایی نگفته شنید که با توجه به بضاعت مخاطب قابل درک است.
شخصیت پردازی: از ویژگیهای آثار منجزی میتوان به شخصیتمحور بودن آنها اشاره کرد. از برههای به بعد، در آثار وی، هریک از شخصیتها دارای شناسنامه مستقل بوده و میتوان برای آنها ویژگیهای شخصیتی و رفتاری تعریف کرد. شهرزاد، مادر نیست اما عاشقانههای مادرانهاش، به عمق جان مینشیند. شهرزاد با زنانگی و نه لوندی و عشوههای تحمیلی به قصه، قلب نامدار را به بازی گرفته و به تپش میاندازد. رفتار رندانهای که میتواند با سیاستهای پاک زنانه، معنی زن بودن در یک خانه را معنی کند، به قدری که مردی خرتعصب و مغزمورچهای، کیش و مات شده و به اعتقادات سفت و سخت سی ساله خود پشت پا میزند. شهرزاد، با سیاستهای خاص خود، به ظاهر زبان به کرنش میگشود و حرف نامدار تندمزاج و عجول را میپذیرفت و در مرحله عمل، چشم او را به واقعیت حرفش میگشود. صبوریهای رندانه شهرزاد تعریف تازهای از اعتماد به نامدار داده و او را به جهانبینی تازهای میرساند، بیآنکه خود مدعی کامل بودن و یا عقل کلی داشته باشد؛ ما در مسیر قصه متوجه میشویم، عشق شهرزاد پیش از عشق نامدار شکل گرفته، اما قدرت ارزیابی و تحلیل او، او را در موضع قدرت قرار داده و با رفتار مدبرانه به مسیری صحیح میکشاند.
در مسیر قصه یکّی نبود میشد حتی برای کوچکترین شخصیتهای قصه، پریا و بهنام، نیز اوصاف و ویژگیهای منحصربفردی تعریف کرد که رفتار و سکنات آنها را قابل تصور و البته قابل پیشبینی میکند. زبان بسته پریا، بهانهگیریها و دل دادنها و دل گرفتنهای بهنام! شیطنتهای بهنام و سکوت خواستنی پریا به روایت تصویر در ذهن مینشیند. عمه شکر، شخصیت خاصی است که بیتوجه به سن بالای خود، تمایل عجیبی به ورزش فوتبال دارد و با ادبیات خاص خود، از تیم مورد علاقهاش حمایت میکند. نامداری، وثوق، آیناز، ثریاخانم، پریا و ... باید گفت سرنوشت شخصیتهای یکّی نبود، به اندازه قهرمانان قصه مهم است و مخاطب تمایل دارد از پایان ماجرای آنها نیز بیخبر نماند.
از شخصیتهای فرعی و اثرگذار یکی نبود نباید غافل شد. شخصیتهای متفاوت و به ظاهر غیرقابل تحمل، که با هوشمندی نویسنده به کار گرفته شده و حتی در سرنوشت قصه نیز موثر بودند. شخصیتی مانند رضا، در عین ناهنجاری، تن لش نبود و در شرایط مناسب دل به کار میداد و برای کار و البته نفع خود، دل میسوزاند. مردی که از هر فرصتی برای سوءاستفاده، شکمچرانی و ... غافل نمیشد، اما آچار فرانسهای بود که هر جای قصه کم میآمد، بود و بودنش، باری از روی دوش قصه برمیداشت.
وثوق و ثریا از جمله شخصیتهای به ظاهر فرعی قصه بودند که در مسیر قصه اثرگذار به نظر میرسیدند. وثوق، مرد جوانی که به خاطر سختیها و مصایب زندگی، از نوجوانی بار زندگی مادر و خواهرها را به دوش کشیده و در سن جوانی، مرد میانسالی به نظر میرسد، در ابتدا مورد سوءظن نامدار متعصب واقع میشود؛ اما در ادامه شخصیت مقتدر و مقید وثوق، رشته اعتمادی بین این دو مرد به وجود میآورد، که ناشی از حرمت نگهداشتنهایی است که امروز در جامعه ما کمرنگتر دیده میشود. وثوق از جمله شخصیتهای تأمل برانگیز این قصه است که برای حفظ کیان خانواده، علیرغم زمینهای پی در پی، باز همت کرده و با محبت برای خانواده خود تلاش میکند.
البته شخصیت نیکا، پس از ازدواج با فرزاد، به یکباره کمرنگ و در مراحلی کاملاً حذف شده که با واقعیت و روند قصه کمی تنافض دارد. نیکا صمیمیت بسیاری با شهرزاد داشت و در روند اتفاقات خانه خدریها بسیار اثرگذار، کمرنگ شدن او در نتیجه ازدواج او با فرزاد، کمی غیرمتعارف و غیرقابل باور بود.
نامدار، پسری با تعصبهای کورکورانه و غیرمنطقی، که بسیار اهل حرافی با خود و گاه جمع بود، پس از چالشی سه ماهه، با مانوری کمرنگ روی این خوددرگیریها بازگشته و تن به شرایط میدهد. برای مخاطب درک اتفاقاتی که بر نامدار گذشته سخت است. چگونه تفکرات سی ساله مردی همچون نامدار در طول سه ماه دچار تحول شده و او را به مرزی از انعطاف میرساند که حاضر میشود کمتر به این تعصبات پرداخته و به خاطر دل خود، شرایط شهرزاد و ازدواج با او، پا روی این اعتقادات گذاشته و نرم شود.
در نقطه مقابل باید به فضای زندگی نامدار، یک زندگی عادی و بدون تجملات نیز اشاره کرد. مردی که جواهرساز زبردستی است و از قبل حرفهاش، در شرایط مالی بسیار خوبی به سر میبرد، اما از بریز و بپاشهای معمول و خارج شدن از قواعد و عرف فرهنگی که در آن بالیده شده، خبری نیست و او طبق قاعدهای که زندگی کرده، همچنان به زندگی ادامه داده و از حدود متعارف خود خارج نمیشود. نامدار برای پولی که به دست میآورد زحمت کشیده و خرج آن را نیز با دقت انجام میدهد. همه ولخرجی او گوسفندی است که قربانی میکند و تغییر دکوراسیونی که بهانه بازگشت مجید است. حفظ حد متعارف و رعایت اصول اخلاقی از ویژگیهایی است که از پرداخت به چنین فضاهایی استنباط میشود.
فضاسازی: مقایسه آثار نویسندگان اتفاق مثبت و صحیحی نیست و ما نیز به این مسئله اعتقاد داشته و از آن پرهیز داریم؛ اما در نمایی کلی از هر دو اثر یکّی نبود و نطلبیده، باید گفت یکّی نبود از فضاها و پرداختهای گنگ بیشتری بهره گرفته بود. یکی از دلایل این امر میتواند حفظ راز ازدواج نامدار و شهرزاد باشد. شهرزاد زن پدر نامدار بوده و ازدواج با او امری خلاف واقع و غیرممکن. با توجه به پخش فاصلهدار دو اثر یکی نبود و نطلبیده، کسانی که زودتر نطلبیده را خوانده اند، از سرنوشت این دو شخصیت باخبر شده اند، اما اینکه چگونه چنین اتفاقی امکانپذیر است، مسئلهای است که به تعلیق قصه یکی نبود پیوند میخورد. شاید یکی از دلایل برخی از پرداختهای گنگ در این قصه را باید این مسئله دانست، اما این امر، برای کسانی که بدون هیچ پیش فرضی، یکی نبود را به دست گرفته و به دنبال شخصیتهای قصه راه افتاده بودند، کمی گیج کننده و بعضاً با واخوردگیهایی همراه بوده تا به سرانجام قصه برسد.
فضای خانوادگی و همسایگی در یکّی نبود و نطلبیده به خوبی شکل گرفته و ساختار یک فضای صمیمی را به ذهن مخاطب متبادر میکند. در دورهای که آپارتماننشینی رایج شده و همسایه از حال همسایه خبر ندارد، حفظ فضای سنتی در این آثار، حس نوستالژی مثبتی را در ذهن مخاطب زنده میکند که این امر در میزان همذاتپنداری قصه، اثرگذار است.
بوی سبزی خورشتی که پخت آن را نامدار به جبر به شهرزاد تحمیل کرد؛ مدل هم زدن شربت نامدار، دلهره و دل ریختن از گم شدن بهنام، به پا افتادن زنی برای سلامتی پسرخواندهاش و ... بخشی از فضاهای این قصه است. بخشهایی که به خوبی شاهد تلفیق فضا و حس شخصیتها و اتفاقات قصه هستیم.
منطق و باورپذیری: منجزی را میتوان مدیر بحران دانست. او به خوبی مشکلات شخصیتهای خود را حلاجی کرده و به بهترین روش، مشکلات را حل کرده و شخصیتهای خود را به آسودگی و آرامش میرساند. شهرزاد، دختر سیزده سالهای که در بدترین شرایط، از خانه همسر به خانه برادر برمیگردد و پس از آن زندگی در شرایط بسیار اسفبار در خانه برادر، او را با سردارخان خدری آشنا میکند. مردی که ناجی وی شده و او را به زندگی جدیدی پیوند میزد. شهرزاد مادر نیست اما مادرانههایش دل میبرد. شخصیتها با تصمیمگیری عاقلانه و رفتاری منطقی، بیآنکه صرفاً درگیر احساسات خام و کال خود شوند، گرههای قصه را به شکل معقولی از هم باز کرده و قصه را به سرانجام میرسانند.
با این حال، به نظر می آید رفت و آمدهای برادرزاده و پسرعموی شهرزاد که دور از چشم نامدار اتفاق میافتاد و وحشت ناشی از افشای حضور این شخصیتها در زندگی شهرزاد، کمتر مورد پرداخت قرار گرفته و گنگی این موضوع نیز برای مخاطبی که بدون هیچ پیشفرض اثر را به دست گرفته، آزاردهنده باشد.
ثریا خانم، علیرغم شخصیت نامشخصی که در طول قصه دارد، به قدری به خانواده خدری محکم گره خورده که مخاطب بیآنکه متوجه باشد او را به عنوان عضوی از خاندان خدری پذیرفته و حضور، دلگرمی و بزرگتریهای او را در خانه خدریها میپذیرد.
راوی: راوی به ظاهر دانای کل است، اما، خوددرگیریها و پرداخت بیشتر به درونیات نامدار، باعث شده در مقاطعی حس کنیم راوی، اول شخصی است که در لباس دانای کل از نامدار میگوید. شاید در این قصه پر شخصیت، بهترین انتخاب راوی دانای کل باشد، با اینحال، شخصیت خاص نامدار، راوی را به سمت خود متمایل کرده و در مقاطعی شاهد این هستیم که راوی بیش از بقیه شخصیتها، ما را از احوال نامدار مطلع میکند.
پایان بندی: یک پایان به ظاهر مشترک در سکانس فوتبال، در هر دو اثر نطلبیده و یکی نبود دیده میشود. سکانسی که به مثل غاز بودن مرغ همسایه گره خورده و مردان اصلی هر دو قصه، به حال دیگری و شرایطی که دارد، غبطه میخورند. پرداخت مفصل منجزی در این سکانس پایانی، فضای کاملی از دو زندگی و یک فصل مشترک را به ذهن مخاطب متبادر میکند که گره خوردنهای تازهای در آن جریان خواهد یافت.
جمع بندی: یکی نبود تجربه متفاوتی است که در کنار اثر نطلبیده، میتوان به آن هم به شکل یک مجموعه متحد و هم مستقل از هم نگاه کرد. هر دو نویسنده اذعان داشتهاند بخشی از قلم خود را برای هویت دادن به شخصیتها و مسیر قصه، در کتاب دیگری جا گذاشتهاند. تجربه متفاوتی که در حوزه ادبیات عامه پسند پیش از این شاهد آن نبودهایم. به نظر میرسد رفت و آمد شخصیتها درون دو کتاب، فرایند زمان بر و طولانی بوده تا منجر به ایجاد سوراخ و شکاف در قصه نشود که هر دو نویسنده به خوبی از پس آن برآمدهاند. خلاقیتی که کمتر در نویسندگان امروز دیده شده و به آن تن میدهند. خلق جذابیتهای محتوایی و فرمی، گامی است که در ادبیات عامه پسند باید برداشته شود. قصه منحصراً روایت نیست و عناصر دیگری به جز روایت نیز در اختیار نویسنده قرار دارند تا بتواند برای حرفهای تازه خود، اتفاق تازهای خلق کند. متاسفانه به نظر میرسد اغلب نویسندگان عامه پسند به ورطه تکرار خود در هر اثر افتادهاند و بعضاً حتی اندک تغییراتی در هر اثر از آنها مشاهده نمیشود.
یکی نبود و نطلبیده هویتی از اصالت و شأن خانواده را نمایش میدهند که وزانت آن به اخلاقیات بازمیگردد. رنگ به رنگ و سرخ و سفید شدنها در این اثر هنوز مفهوم گذشته را داشته و پردههای حجاب میان اعضای خانواده دریده نشده است. یکی نبود فصلهای مشترکی با نطلبیده دارد و با اینحال، تعلیق مناسب اثر، مخاطب را به دنبال خود کشیده و در جایگاه زاویه دید نویسنده مینشاند. مخاطب با اینکه از سرگذشت و سرانجام اثر مطلع است، با اینکه میداند چه اتفاقاتی در بطن قصه برای شخصیتها در نهایت خواهد افتاد، اما مشتاقتر به دنبال فهمیدن جزئیات بیشتر و البته از نگاه متفاوت وارد قصه شده و اسیر دستان توانمند نویسنده، در کش و قوسی قرار میگیرد که تا کتاب به سرانجام نرسد، آرام نمیگیرد. قصه وثوق و آیناز، نیکا و فرزاد، دیبا و مجید و ... همچنان خواندنی هستند و فهم بیشتر از جزئیات و چند و چون بیشتر از زندگی هرکدام برای مخاطب جذاب است. دو همسایه دیوار به دیوار که هریک با مشکلات خاص خود دست به گریبان هستند و در عین حال، در مقاطعی از قصه مانند بازی فوتبال، نویشیدن آیستک، هلیم پزان و ... شاهد حضور و تقابل شخصیتها با هم هستیم.
گروه نقد رمان عامه پسند، بر طبق زمانبندی ارائه آثار، ابتدا نطلبیده را خواند و پس از آن سطرهای قصه یکی نبود را دنبال کرد. با این حال شنیده ها حاکی از آن است که برخی از مخاطبینی که یکی نبود را ابتدا و پس از آن نطلبیده را مطالعه کردهاند از گنگی برخی از صحنهها شکایت داشته و معمای اثر را موثر در این روند دانستهاند.
نویسنده نقد: گروه نقد رمان
پیج ما در اینستاگرام: نقد رمان
برچسب:
نویسنده: ستایش ابراهیمی